X
تبلیغات
یه دیوونه که دیگه نمی خواد عاقل شه

یه دیوونه که دیگه نمی خواد عاقل شه

من از ان روز که در بند توام ازادم

اتاق روبروی اتاقم جای هستش که نقاشی می کنیم..... من الان اونجام و براتون دارم این پست ثابت رو می نویسم... خواستم بگم هر کی نوشته هامو می خونه.. هر کی که تازه اومده... لطفا از " اولین روز انتقالی " بخونه.. چون جالب تره..... اگرم نخوند که نخونده دیگه.. دوست نداشته.. چی کارش داری...؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390 ساعت 10:25 PM توسط یه دیوونه |


نگو تاوانه خدا "

 

تو این مدت که نمی نوشتم این جارو

نصفه ش رو حوصله نداشتم.. بقیشم واس این بود که هی میومدم اینجا صفحه رو باز میکردم که بنویسم

ولی ذهنم کار نمیکرد.. چرخش نمیچرخید.. دل و دماغ نداشت چون کسی نمیومد بخونه اینجارو

دلم تنگ شده میدونی.؟ خیلی تنگ شده.

انقد که تمام کامنتای پستایی که گذاشتم و میخونم یاده تمام دوستایی که اینجا داشتم حالا ندارمشون میوفتم و بغض لعنتی میاد خفم میکنه.

کاش یکی بیاد

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1392 ساعت 3:31 AM توسط یه دیوونه |


از خواب تابستانی در میایم تا ببینیم چی میشه "

 

حواسم نیست که..

یه ماه و نیمه دارم یه جا دیگه مینویسم اشتباهی.. یعنی نمیدونمااا.. تا جایی که من یادمه.. لبتاپم لبتاپ خودم بود وقتی تو این یه ماه و نیم مینوشتم.. حالا من دو دونه فکر کردم.. یا هاله پاک میکرده.. یا خواب می دیدم.. شایدم رفتم خواب تابستونی.. اره همین بوده.. تو خواب تابستونی بودم که اینارو که این جا نیست اونجا مینوشتم.. یعنی تو اون خوابه.. یعنی وقتی تو اون خوابه بودم اونجا تو لبتابپم که باخودم برده بودمش اونجا تو اون خوابه مینوشتم.. پس اگه لبتاپو برده بودم پس چرا الان نیست نوشته هام..؟

ببینم شما عاقلا میتونین دست رسی داشته باشین به اینجا.. بتونین پاکش کنین..؟ هوم.؟

اره..؟؟؟؟

وااااا.. خو جواب بدین دیگه..؟ به این برو بچه اینجا که ریختن تو اتاقم دارن تختاشو بر عکس میکنن نمید و ن م چرا.. .. .

هووووووی نبر بیرون تختو.. با توام افتابه..؟؟!!                 . ..برد.!!    عجب !!

بیا.. پرو پرو جواب ادمم میده میگه : مشتی رجب.. بعد راشو میکشه میره بیرون با تختای اتاقم... گفته بودم که قبلا تو اتاقم جز من کسی نیست.. هنوز کسی نیومده اینجا.. !!

اما حالشو میگیرم وایستا.. صبح پاشد دید خودشو تختش وسط حیاتن یهو جیغ زد فکر کرد درختا دزدیدنش حالش جا میاد. بهش میگم اون موقع با کی طرفه..

اه.. رشته تایپو ازمون میگیرن.. نمیذارن دو کلوم دکمه بازی کنیم..

ولی خدایی اصن حال خوبی ندارم.. نمیدونم زیادی ناهار خوردم  یا زیادی زندگیو کردم.. حالت تهوع دارم.. !!

هاله اومد پیشم الان.. میگه طلاق بگیر.!! میگم مردم چی میگن..؟ میگه مردا چیزی نمیگن که.. فقط پشت در با گل و شیرینی منتظرن تا یکودومشونو انتخاب کنی.

منم عادت همیشگیشو که همون پنبه باشه از تو گوشش میارم بیرون.. تا یه چیزای دیگه بلغور نکرده.. که عمو فیلترینگ بیاد اینجا..  ...اره دیگه....خلاصه.!

و خدمتتون بگویم که.. من نمیدونم کی سره این نوشته هام که این یه ماهو نیم غیبشون زده تا الان چی اومده..

باید حتما سره اون که تختامو برد.. همون بلایی که گفتم سرش بیارم.. چون یه دیوونه ایه که اگه اذیتش کنی میاد طرفت نوکرت میشه..

میذارمش نگهبانی تا ببینم این سری کی میاد پاک کنه ..روزی یه پاستیل از پاستیلایی که هاله از پرستارا کش میره بهش میدم کلی کیف کنه..

خوبه دیگه نه..؟

وای حالت تهوع دارم.. الان بالا میارم.. من برم.. بای

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1391 ساعت 8:19 PM توسط یه دیوونه |


انتقالی تمام شد..ماندگار شدیم "

 

خیلی حوصلم سر رفته.. مثه عاقلا نیستم که یه کاری واسه خودم دستو پا کنم.. یه سرگرمی به قول خودشون.

نشستم پای پنجره پشت تختم.. الان که نگاه میکنم خودمو دقیقا نمیدونم چجوری جا شدم اینجا ولی نشستم دیگه گیر نده.. نشستم دستمو زدم زیر دماغم بیرونو نگاه میکنم.. اون دورم هاله باز نسشته دفتر دستکشو گرفته دستش داره مینویسه و با درخت رو به روش حرف میزنه.. از دور چقدر چاغ نشون میده یادم باشه بهش بگم اومد تو..

خلاصه این که دارم فکر میکنم اصلا دیوانگی یعنی چی..؟ چجوری باید دیوانه شد.. عاقلی رو یادم رفته ایا..؟

وای بسته .. باز ازین فکرا.. باز من قرصامو نخوردم.. نباید ازین فکرا کرد چون این فکرا ناخوداگاه ادمو به سمت عاقل بودن میبره.. بسته دیگه فکر نکن بهش دخترک..!!

هـــــــــــــــــــــــی.  .......... .. .....نمیدونم چرا الان دلم یه جوریه.. انگاری یه میکروفون تو دلم انداختن.

هه صدا قلبمو دارم از تو گوشام میشنوم.. چه باحال. یعنی از گوشمه..؟ اه نمیدونم.

الان که بیرونو دارم نگاه میکنم با بی ریختی حالم.. دوتا پرستار رد شد.. یه دکتر.. بعد دکتره خودم. دستم تکون داد برام. ..اما من یه چیز خوب با انگشتم براش نشون دادم.. ناراحت شد روشو کرد اونور هه هه.. مرتیکه پاکتی. مثه دمکنی میمونه موهاش. ....ای بابا اصلا دکتره من نبود.. دکتره هاله بود. همون بابا چون من یادم نمیاد راجب دکتر خودم حرفه خوبی زده باشم. ولی هنوز دلم یجوریه.. دیگه کسی رد نشده فقط یه خانوم با یه اقای جوون.. دارن رد میشن..دیگه داره پشتشون به من میشه وقتی به سمت راست چشمم میرن.. میرن به سمت در.. وای خدا دلم.. داره چیز میشه.. یجوریه... چجوری بگم.. انگاری یکیو دیده که قبلا هم دیده بودتش.. ای خدا دلم داره مثه یه پاستیل کش میاد.. ازونا که شکل کرم میمونن..

داره کش میاد همینجوری وقتی یه چیزی یه چیز اشنا داره دور میشه... .. اوا هاله داره پاستیلمو از دستم میکشه بیرون... هاله نکشش ماله خودمه.... تو چجوری پیدا کردی اینو تو دستم..؟ ولششش کننن.. پاستیلم نصف شد. تقصیره تو..!! گفتم ازین فکرا نکنماا.. حواسم پرت شد پاستیلم نصف شد. جهنم بخور.. یکی دیگه کش میرم از بچه ها.

هـــــــــــــی راستی هاله وقتی رو نیمکت نشستی من ازین دور نگات میکنم خیلی چاغ نشون میدی.. یه ذره لاغر شو.. از دور که نگات میکنیم چشممون اعصابش خورد نشه هی درگیر شه که چرا چاغ نشون میدی.. بعد هاله با تعجب میگه کی من..؟؟

میگم اره دیگه بیا نگاه کن از پشته پنجره خودتو.. با بدبختی میاد بالا پای پنجره.. نگاه میکنه هر هر هر میخنده بدو بدو میره بیرون. منم بهش میخندم که اونم فهمید چقدر چاغ شده.. هر وقت اعصابش خورد میشه میخنده.

الان رسید به خودش.. داره با خودش شوخی دستی میکنه و دفتر دستکشو از خودش میگیره.. هه.

 

مام میریم معرکه بگیرم اون وسط..

بدرود.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391 ساعت 9:14 PM توسط یه دیوونه |


..........انتقالی "

 

سلام

هه بعد این همه نوشتن اینجا تازه برای اولین بار سلام دادم..اصن جالب نیست نه..؟ میدونم.

هیییییییی.. چی بگیم..؟؟ حوصله نداریم بنویسیم.. ولی اگه ننویسیم خیلی ضایع ست چون خیلی وقته ننوشتیم.. یعنی خیلی خیلی وقته ننوشتیم.. یعنی خیلیییلیاااا..!!

راستی دیشب عروسی یکی از دکترای اینجا بوده.. هر چی از غذاهای تالارشون مونده بوده رو برامون اوردن.. هی به این بچه ها میگم ضایع بازی در نیارید به صف وایستید تا سهمتونو بدن که.. یه ذره واسشون کلاس بیاین حمله کنین سره غذاها.. کسیم شک نمیکنه.. به هر حال دیوونه ای گفتن ... والا دیوونه هام دیوونه های قدیم..

یه خورده شیشه های رنگیم کناره غذامون گذاشته بودن که شل بود.. بعدش من دیدم تو دهن یکی از پرستاراست رفتم محکم زدم پشتش از دهنش پرت شد بیرون گفتم خدایا شکرت یه بندتو نجات دادم.. پرستاره سرم داد زد.. گفتم خره داشتی شیشه میخوردی.. درسته شیشه هاش نرمه ولی شاید ببره..

یه ذره اوهوم اوهوم کرد تا صداش صاف شه بعد بهم گفت که اینا ژله ست.. فکر کنم مارکشو گفت.. گفتم هر چی حالا تو باید بخوریش.. ؟؟!! مثلا میخواسته ادا مارو در بیاره شیشه بخوره..

سرمو برگردوندم دیدم هاله هم ظرفه غذاشو گرفته جلوش داره شیشه هاشو میخوره ..داد زدم هاااااالههه.. دویدم سمتش داشتم داد میزدم که بشنوه گفتم نخوووورررر. رسیدم نزدیکش یه دونه انداخت تو دهنم.. منم جیییییغ ..همینجوری جیغ میزدم شیشه روهم میخوردم..  هاله زده بود زیر خنده.. منم همیجوری که شیشه تو دهنم میجویدم بهش گفتم : زهره مار نی گُلوسن ( واسه چی میخندی)؟

بعد هاله هم گفت بخدا نمیخندیدم داشتم ژلمو میخوردم.. گفتم خوبه خوبه.. واسه من عاقل شده..مارکشو میگه به جا اسمش..

الانم که اینجا نشستم دارم براتون مینویسم کنار تخته هاله ست.. شیشه هایی که از دیوونه های دیگه کش رفترو داشت میخورد خوابش برد.. نشستم دارم میخورمشون.. فقط بیدارشه بی چاره شدم.. ولی خداییش خیلی باحالن.. طرف خیلی پولدار بوده احتمالا.. شیشه هاشو از عربستان اورده ..از بچه های اتاق بغلی شندیم.. راس میگه لباس عربی تنه شیشه هاست.. خیلی قشنگ میرقصن.. یه دونشو نمونه نگه میدارم با هاله از روش تمرین کنیم

خلاصه این که....آیییی.. .

هاله زد منوووووو.     ......کی بیدار شدی من خبر ندارم..؟ اه اه.

میگه چرا قرمزاشو تموم کردم..؟ هاله جونم خو اشکال نداره میرم کش میرم برات.. گوشتو بیار جلو..!!

ببین تخت بغلیتو نگااا.. یه عالمه قرمز داره.. دیدی..؟ برو افرین.

هاله الان به این حالت رفت : .

 

منم که دیگه اصن حوصله نوشتم ندارم.. قرصامم عوض نکردن.. نمیدونم واسه چی انقدر کم حرف شدم.. اصن یه جورایی فس شدم.

برم یه ذره شیشه بزنم به بدن حالم خوب شه..!!

خداحافظیم تا حالا نکرده بودم..

 پس خداااااحافظ..

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ساعت 8:28 PM توسط یه دیوونه |


10:30 صبح / 22 فروردین . تفلللللدددد مههه!!!

 

         

 

این کیک واسه شماها..

امشب هر چی گذشت میام براتون میگم.. جایه شماهام پر میکنم..

هان..؟؟

چی..؟؟

 

هاله میگه اشتباه نوشتم.. میگه خالی باید کنم..؟؟

 

چیو هاله..؟؟

 

هاله : جاشونو..

 

اهان.. شماهارو خالی میکنم امشب.

 

هاله :.. درست بنویس زشته.. ابرو ریزی نکن.

 

امشب جای همتونو خالی میکنم . نایت اسکین

اینم چیزششه هایی که اماده کردیم ... فششه هایییییی..... نایت اسکین

ازینام داریم نایت اسکین

 

اینام دوستامن... گفتن عکسمونو بذار.. وگرنه امشب نمیرقصیم. نایت اسکین

 

 

خب دیگه من میرم.. نایت اسکین

 

شاید تا ۲ . ۳  روز نیام که بنویسم براتون امشبو.. احتمال رقصیدنه زیاد.. یا سوختگی زیاد در اثر اتیش بازی امشب.. یا شوخی های بچه ها که دوستارن منو خوشحال کنن.. نایت اسکین

 

زودی میام. خباس.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ساعت 3:47 PM توسط یه دیوونه |


نمیدونم دیگه.. چندمین روز انتقالی...!!

میدونین چیه.. الان دقیقا نمیدونم تو چه سالیو چه ماهی هستیم..

 

جدیدا قرصامو عوض کردن.. یه قرصایی بهم میدن که از خودمم چیزی یادم نمیاد.. جدیدنااا صبح ها یکی میاد بالا سرم هی منو صدا میکنه میگه پاشو پاشو.. من هاله .. من هاله ام... من هاله.. برام شعر میخونه.. سرمو درد میاره.. سرمو درد میاره.. سرمو درد میاره.. دیگه مثل همیشه خوش نمیگذره.. دیگه مثل همیشه خوش نمیگذره.. دیگه سر خوردن وسط سالونی در کار نیست.. دیگه.. دیگه.. دیگه صدای خنده های بلندم گوشمو درد نمیاره.. دیگه لیوانمو نمیجو ام وقتی دارم اب میخورم.. دیگه دست و صورتمو نمیشورم وقتی میخوام برم بالا ترین نقطه بخندم.. نه ببخشید گریه کنم.. نمیدونم.. نمیدونم نیمدونم..    داره یه چیزای تو دلم تکون میخوره.. نه تکون نمیخوره.. داره دچاره گرفتگی میشه.. دچاره تنگی.. میترسم خفه شه.. داره یادش میاد که دلش خیلی تنگ شده واسه عروسکایی که جا گذاشته توی خونشون. داره یادش میاد که اون عروسکا تنها دوستایی بوده که داشته.. داره بدجوری میترسه که دوباره نشه همون دیوونه ی سابق که خلاص بود از همه ی این یاد اوردن های تلخ.. که جا گذاشتن عروسکهاش نقطه ترین تلخی زندگیش بود..

فرصت میخوام .... ای ادمی که صبح به صبح میای بالا سرمو صدام میکنی..و برام شعر میخونی.. که دوباره دیوونه شم.. که دوباره سر بخوریم وسط راهرو.. که دوباره صدای خندهام گوشمو درد بیاره و لیوان ابمو بجو امو دست و صورتمو بشورم وقتی میخوام بخندم.. نه گریه کنم.. نه نمیدونممم...

فرصت میخوام که دوباره دوست هم بشیم...

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391 ساعت 10:48 PM توسط یه دیوونه |


تقریبا میشه گفت نهمین روز انتقالی.."

ولی نهمین روز نمیشه بخدا ....من یک ماه میشه که ننوشتم... چون حال نکردم بنویسم. به همین سادگی....به همین خوش مزگی.....پودر کیک رشد.

منو هاله بیشتر تبلیقارو حفظیم.. هر دیوونه ای نمیتونه این کارو انجام بده.. تو کل بخش اینجا فقط منو هاله ایم که این کارو بلدیم.. بقیه بچه ها نمیتونن فقط یکشیون هست اونم چپندر قیچی میگه.

اگه کسی دوست داره من عاقل شم بهم بگه....شاید تونستم پا بذارم رو سرنوشتم و این فداکاریو در حقتون کردم... البته باید بهم تضمین بدین که هیچ بلایی سرم نمیاد... و این که.... اصن ببینم از کجا معلوم....شاید اومدو تو خیابون تصادف نکردم... پامم نشکست. شماها در برابرش مسئولین.. باید بیاین به خودم جواب پس بدین. خودمم همچین کم کسی نیست. دکترا داره. نمیدونم تو چه زمینه ای. میپرسم میگم بهتون.

بیا باز این هاله عاقله اومد...... جدیدن از دیوونه بودنش حال میکنه.. بهش میگی عاقل بر میخوره بهش. من یه رمز و رازایی بهش گفتم که این مدلی شده... دکترا رسمن قطع امید کردن.

خلاصه این که سرتو درد نیارم تو این یک ماه یه نموره داشتم به جمع عاقلا برمیگشتم که دیگه با کمک هاله تونستیم که این کارو عملی نکنیم.

هیچی بابا من یکی از این شبای این یک ماهی که نبودم صبح ساعت ۱۰ از خواب پریدم...پریدماااا. خواب بد دیده بودم. وگرنه ۱۲ صبح .. سحرخیز پا میشدم. رفتم دم در اتاق دکترم. دیدم داره با پرستاره صحبت میکنه.. میگفت که دیگه دارم خوب میشم. فقط باید یه نوار مغزی ازم بگیرن که مطمئن بشن.

منم بدو رفتم به هاله گفتم...با هم نقشه ریختیم. برنامه ریزی کردیم.. نتیجش این شد که بریم تو نقش موش. موش شدیمم.. البته میخواستیم لباساشم درست کنیم ولی دیگه دیر میشد ساعت ۳ ظهر میخواستن ازم عکس و ازمایش بگیرن. اونوقت هاله بدون من میموند.

خوابم میاد تند تند مینویسم حوصله ندارم اه. رفتیم سیم تلفن توی اتاق دکترمو با دندون خورد کردیم. به خیالیمون اینا سبزی کوکو هستش واسه عید. میخوایم ما درست کنیم این دفعه به جا اشپزمون. خیلی هم خوب.

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 ساعت 0:52 AM توسط یه دیوونه |


من نمیخواستم اینجوری بشم......بعدا میام میگم......نه اصن بذار الان بگم.....

دیشب قرار بود بعد شام یه کاری بکنیم....یه بازی کنیم.......شام که خوردیم ۲ساعتو ۴۵دقیقه داشتیم تصمیم میگرفتیم و فکر میکردیم که چه بازی بکنیم....اخرش این شد که نمایش بازی کنیم....۱۰ تا از فیلمایی که دیده بودیمو منو هاله نوشتیم رو کاغذ....هی ازش کم شد کم شد.....شد ۲تا فیلم که قرار بود از روش تقلید کنیم...ازون ۲تا اره برقی به تصویب رسید....

خلاصه شروع کردیم به بازی کردن.....من شده بودم اون اقاهه که پاش به زنجیر بسته شده بود.....هر چی فکر میکنم یادم نمیاد هاله کدوم نقشو بازی میکرد...من از پرستارا ی گوشی کش رفته بودم... یعنی داده بودم به یکی از دیوونه های دیگه که برام کش بره....اونی که از همه وارد تر بود....داشتیم بازی میکردیم....هنوز اولاش بودیم....من با پایه بسته شدم با ملافه به تختم وایستده بودم.....یهو گوشی از تو جیبم افتاد.....همین که افتاد شروع کرد به زنگ خوردن.....من گفتم هاله قرار نبود الان زنگ بخوره...هنو اول بازی هستیم.....گفت حالا چی کار کنیم....؟؟؟ گفتم چاره ای نیست.....باید همینجا تمومش کنم.....گفت چیو گفتم اخره نمایشو دیگه وا....گفت....نه نگفت....فقط داد زد.....همینجوری الکی داد میزد من نمیدونم واسه چی.... دیوونه ها یکی یکی اومدن تو.....یکی از دیونه ها که ذوق زده شده بود میگفت بزن بزن......انگاری اونم فیلمو دیده بود.....گوشیم همینجوری زنگ میخورد.....منم الکی دستمو به طرفش یعنی به طرف گوشی دراز میکردم....ولی گوشی میخورد به دستم....هولش دادم اونور تر دوباره الکی میتینگ اومدم که مثلا دستم نمیرسه بهش....بعد باید ناچار میشدم پامو قطع کنم..... کتاب حافظمو که دم دست بود...این قسمت گوشه کتابو بردم بالا......دیوونهه داد زد بززززززززززززززززززن......

همینکه اومدم بزنم پرستارا رسیدن.....منم یه نگاه کردم بهشون....هنوز نرسیده بودن که کتابو محکم کوبیدم رو پام........خیلی درد گرفت....ولی قطع نشد.....خیلی ضایع شدم جلو دیوونه های دیگه..!!!

خانوم شیکه ام(سمیرا) باهام قهر کرد........منم وقتی این موضوع رو فهمیدم....بدو بدو رفتم رو تختم گریه کردم...

سمیرام اومد ازم یه عکس گرفت....بعدم یدونه بوسم کرد....بعدم دوتایی گذاشتیمش تو اینجا....اینجا دیگه.......اینجا...

 

                

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 ساعت 0:21 AM توسط یه دیوونه |


واسه هاله.."

شعر هاله....

 

۴۵ دقیقه ست نشسته بالا سر من میگه باید بنویسی...از وسط بازی انلاینی منو کشیده بیرون که باید بنویسی...داشتم دختر ارایش میکردم...انقد خوشگل شده بود...مسخره ست این هاله بخدا...فقط حیف میترسم ازش.. وگرنه.

 

 

بیا اینم شعرش واه واه :

 

در این عصر سرزمین ما

 

باید همچو لیلی دیوانه.،لیلی دیوانه بود

 

عاقل بودن که هنر نیست

 

 

بیا اومد شعر بنویسه راه رفت...به این میگن شعر اخه....این شعر حساب میشه..؟؟؟

من حسود نیستم...!!! اصن حسودی نداره..

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390 ساعت 10:39 PM توسط یه دیوونه |